رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

2 سالگرد ازدواجمون

.  احسانم    دستان گرمت را میان دستانم می پرستم چه در بهار و تابستان ... وچه در پاییز و زمستان لحظه لحظه با تو بودن را . کنار تو قدم زدن در بارش یکریز باران را می پرستم کوچه های بی قراری را دویدن با تو و به خیابان آغوشت رسیدن ها را می پرستم در تب و تاب هیجان تازه تر سوختن را و دست در دست هم داشتن را می پرستم اینکه نگاهم کنی و بگویی دوستت دارم و نگاهت کنم و بگویم عشقمی رامی پرستم اینکه طعم لبانت شیرین تر از هر شربتی است فهمیدن رامی پرستم تو آنقدر عشق به من می بخشی که من کنار تو بی نیاز ‘ بی نیازم    با تو من این عاشقی ها را عزیزم می پرستم من و تو فرا تر...
5 مرداد 1392

شیرین کاریهای رادوین

 رادوین من  تو این چند روز اخیر خیلی کارها رو یاد گرفته انجام میده   مکالمه بین من و رادوین  رادوین پاهات کو؟        پاهاشو میاره بالا میگه اوووووووووووووووووم  رادوین بینی ات کو؟    محکم بینی شو میگیره  رادوین موهات کو ؟   دست میزاره به موهاش.    کارتهای صد افرین خیلی کمک کرد تا رادوین  اندامش رو بشناسه . حالا الان  کارتها رو جمع کردم  . کارتهای اشیا رو میخوام با رادوین کار کنم.   همه چیز رو به من می فهمونه . توی کابینت شکلات گذاشتم   وقتی من   نشستم میاد من رو با زور هل میده  میگم چی شده رادوین . با انگشت ک...
5 مرداد 1392

اولین سالگرد ازدواجمون با رادوین

مهتاب برف زیبا و سفید  را به آرامی نوازش میکند و شبی رویایی و افسونگر را نوید میدهد.  در آن شب آرام و سفید، فقط عشق است که جریان دارد و لبهای عاشق و معشوق را به سوی هم میراند و ناگهان در هم قفل میشوند. و سکوت همه جارا فرا گرفته است. تنها یک زمزمه به گوش میرسد، دوستت دارم برای همیشه.وخوشبختی من در بودن باتو است و روز رسیدن به تو تقدیر خوشبختی من است .تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی وزیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو …عشق را با تو تجربه کردم ، امید به زندگی را در تو آموختم  ،  محبت را در قلب تو یافتم ، با هر تپش قلبم میگویم دوستت دارم و چشمان همیشه عاشقم در انتظار توست … ا...
4 مرداد 1392

مریض شدن رادوین

 سلام  دوستان خوبید ؟ چطورید؟  3 روز پیش   اصلا رادوین حال نداشت بهونه گیری میکرد   وقتی گریه کرد اینقدر بالا اورد که تا حالا ندیده بودم   همه لباسهام خیس شده بود  2 ساعت بعد دیدم  ببخشید اااااااااا اسهال گرفت اولین بار بود که رادوین اسهال  استفراغ شده بود  خیلی ترسیدم زنگ زدم دکتر  ولی  موقع افطار بود وقت نداد چون دکتر نبود. سریع بردم بیمارستان قدس .  برای استفراغش امپول نوشت . که خوب شد ولی اسهالش هنوز ادامه داره . نمیدونم از این هوای گرم  بود یا ............  بهش دوغ دادم و میوه هم دکتر گفت فقط موز و سیب بدم  حالا الان حالش  بهتره. ...
4 مرداد 1392

بدون عنوان

 سلام    دوستان خوبی؟ روزه نمازتون  تو این هوای گرم گرم قبول باشه .  این چند روزه سرم خیلی خیلی شلوغ بود.      یه دفعه تصمیم گرفتم که تغییر دکور بدم ولی خیلی خوب شد بابایی خیلی کمک کرد.   خونه خیلی باز شد .   همچنان ورزش رو ادامه میدم و خیلی پیشرفت خوبی داشتم .  از طرف شهرداری به بابا جون  برگه اتلیه داده بودن که میتونید عکس خانوادگی رایگان بگیرید .   رفتیم عکس خیلی خوشگلی گرفتیم و از رادوین هم عکس پرسنلی گرفتیم خیلی با مزه شده ..  رادوین   خودشو تو دل همه حسابی جا کرده .  میگم رادوین ادا در بیار .  لباشو جمع میکنه و .مث...
1 مرداد 1392

13 ماهگی

با تمام عشقی که تو وجودم شعله می کشه ، از سر صدق و محبت به تنها پسرم رادوینم عشقم  سلام می دم . سلام می کنم به پسریکه هر روز عزیز تر از دیروز ، تمام وسعت این قلب ناچیز  مامان رو احاطه کرده . سلام می دم به پسرم که نگاه من رو به زندگی قشنگتر کرده . به پسری که با اومدنش دنیا رو یه رنگ دیگه کرد و معنی مهر و عشق و محبت مادری رو بهم دیکته کرد . الان شما پسرخوشگله 13 ماه و و 2ساعت و 50دقیقه و 18ثانیه سن داری . ببخشید مامان  . چند روز نتونستم بنویسم . و 13 ماهگیت رو تبریک بگم . وای رادوینم  نمی دونی تازگیها آخر شب که می شه چه لحظاتی رو باهات دارم . شاید بعد از مدتی ، دیگه این لحظات تکرار نشه . وقتی شب می شه و چشمهای تو سنگینی خو...
24 تير 1392

همسر جونم

 همسر مهربونم سلام    سه سال پیش بابایی 18 تیر ماه  صبح  زود زنگ زد گفت  خانم .... بیاید بیرون  من با شما کار دارم  رادوین کوچولو پیش خودم گفتم یعنی چی کار داره     خلاصه اماده شدم و بابا احسان اومد دنبالم  رفتیم  جاده الموت من دیدم بابای دنبال تک درخت میگرده  رفتیم جلوتر  نزدیک رجایی دشت شدیم بالاخره بابایی یه تک درخت پیدا کرد  رفتیم نشستیم بابایی میوه و اورده بود   دیدم بابایی استرس گرفته   همون جا فهمیدم قضیه چی هست  2 تامون هم با هم رودروایسی داشتیم و خجالت میکشیدیم    بابایی   هی مقدمه چینی کرد  و بالاخره گفت و .....
22 تير 1392